تبليغاتX
دلواپسی
دلواپسی
حرفهای نگفته
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
...  


نشسته ام کنار خیالات تو ،به تو که فکر می کنم عطرت در ذهنم روان می شود و گرمای دستت  

در قلبم جریان می یابد و من باز عاشق می شوم ،عاشق تو !


بعضی لحظه ها هستن که خیلی خوبن و آدم دوست داره که همیشه داشــته باشه اون 

لحظه رو .گاهی فکر می کنم که چقدر خوب بود که میشد حس خوب لحظه دلخواهــــتو 

بر میداشتی و میکردیـــش توی یه صندوقچـــه و میذاشتـــیش توی کمـــــد ،بعد هر وقت که 

می خواستیش  و هر وقت که دلت هوای اون لحظه رو میکرد در صندوقچه رو باز میکردی و اون 

لحظه رو نفس میکشیدی.کاش میشد!!!!


آخرش حذف شد !


جمعه سوم مهر 1388
...  
 

زن توی تخت غلت میزند.برای دهمین بار یا شاید....

می خواهد که بخوابد،بغض توی گلویش نمی گذارد.

اشک هم نمی تواند بریزد،با خودش می گوید :چه مرگم شده ؟و مدام تکرارش می کند.

از جایش بلند می شود،توی خانه راه میرود ،

دنبال چیزی می گردد که دلتنگی اش را التیام دهد ،بغضش را خالی کند اما .....

چشمش به جالباسی می افتد،پیراهنش آنجاست ،همان که سبز است و راهراه سیاه دارد.

برش میدارد و بو می کشد.

میرود توی تخت و پیراهن را روی صورتش می گذارد و بو می کشد.

بغضش می ترکد ،آن قدر گریه می کند تا .......

 


درحالیکه من این سطور را به رشته تحریر در می آورم یک عدد ویروس ناشناس به

جان رایانه اینجانب افتاده است ،چند وقتی است که من شاهد فعالیت این موجود خبیث

می باشم و قصد دارم آن قدر نظاره کنم تا ببینم که چه زمانی خسته می شود ، احتمالا

این نظارت تا ابدالاباد طول خواهد کشید .

 


 بچه که بودم ،فکر کنم کلاس پنجم ،به خاطر اینکه شاگرد اول شده بودم داییم یه کتاب

بهم جایزه داد،اسم کتاب بود ماجراجوی جوان ،شخصیت اول داستان یه پسربچه تنبل

و سر به هوا به نام ژوائو بود که موهای طلایی داشت ،تنها کسی که تو داستان به ژوائو

محبت آشکار میکرد مادربزرگش بود که همیشه می گفت این پسر به خاطر موهای

طلاییش به جاهای بزرگی میرسه ،کل داستان تو یه شهر یا روستا به اسم تنتوبال تو پرتغال

جریان داشت ،حالا این همه کتاب تعریف کردم که فقط بگم شاید من در زندگیم کلی کتاب خونده

باشم که اگه الان ازم بپرسین سیر کلی داستان یادم نیاد اما ورق به ورق این کتاب

مثل یه فیلم سینمایی جلو چشممه ،اصلن هم نمیدونم چرا ؟

انقدر به این موضوع فکر می کنم !

 


 این روزا انقدر دچار احساسات ضد و نقیضم که واقعا نمیدونم در واکنشهام از چی

فرمان می گیرم ،قلبم ،مغزم ،هردو یا هیچکدوم .احتمالا جواب صحیح هیچکدومه.

شنبه بیست و یکم شهریور 1388
...  
نوزده نمره من ،نمره عشق تو بیست

می دونم حرفای من به قشنگی تو نیست

هیچکسی مثل تو نیست

 

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388
...  

 

همين که دست تو در دستهای من باشد
نگاهت آینه آشنای من باشد

همینکه لحن تو قلب مرا بلرزاند
و بوی پیرهنت در هوای من باشد

همینکه چشم تو با من زلال بنشیند
و خنده های تو مشکل گشای من باشد!

صدای گرم تو با هر ترانه ای زیبا
دلیل زمزمه بی صدای من باشد

همینکه هم قدم و هم کلام تو بشوم
به روی هفته تو رد پای من باشد

بیا که با تو غزل در تسلسلی سبز است
بیا،بنوش،بنوشان! به پای من باشد

بیا برقص ،برقصان،که فرصت خوبیست
که دستهای تو در دستهای من باشد!
¤¤¤
بیا برقص،برقصان دل جوان مرا
بنوش و پر کن از آیینه استکان مرا

بخوان، ترانه بخوان ،شادِ شادِ شاد ،بچرخ
به دور عشق بچرخان همه جهان مرا

بچرخ،چرخ بزن دور چشم من،پُر کن
پُر از پرنده کن امروز آسمان مرا

پُر از پرنده،پُر از پَر،پُر از بهار و بهشت
پُر از هر آنچه که سبز است،ناگهانِ مرا

تو ناگهان منی که صدای در زدنت
پُر از سلام و غزل می کند دهان مرا

تو ناگهان منی،در بزن،بیا،بنشین
بیا و آینه باران کن آشیان مرا

پُر از پرنده ام،آهسته با تو می رقصم
که رقص هم نَپَرانَد پرندگان مرا !(نغمه مستشارنظامی)

 

پی نوشت :

 تولدت مبارک بهترین!          

 


 

پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388
بهترین شاعر.... ...  
 

 

رودخانه ای در سرم دارم

 

رودخانه ای در قلبم

 

رودخانه ای در مشتم

 

رودخانه ای در جيبم

 

مي خواهم دريا بشوم

 

بغلت كنم

 

همين!

                                                                                     

                                                                                     جلیل صفربیگی

  واران رو بخونید و لذت ببرید!                                                                        

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388
...  
 

حال این روزهایم این است :

به شدت از خودم بدم می آید!!!!!!!!!!!!!!

پنجشنبه یکم مرداد 1388
هدیه ...  
 

این روزها تا چشمانم را می بندم و می خوابم خواب می بینم .

خواب همه را !!!!مرده ها و زنده ها!

به همه جا می روم و با آدمهایی مواجه می شوم که در همان خواب هم

تعجب می کنم .

آدمهایی که در بیداری شاید هرگز از کنارشان هم گذر نکنم .

منی که  اصلا به خواب دیدن نمی رسیدم شبی چند خواب می بینم .

حالا همه لحظات بیداری را به خوابهایم فکر می کنم !

روزهایم در جایی اشکال دارد که شبها گریبانم را می گیرد!!!!


هر روز صبح زود (جز صبحهای شنبه هر هفته که معمولا از آن بیزارم )

سرخوش ، به سمت کار روزمره ام خیز بر میدارم .

مسیری را که قدم زنان طی می کنم انگار در بهشت خدا قدم می زنم .

کوچه ها پاک و منزه و خالی !

خالی از آدمها وبدیها ودشمنیها و دروغها و...........

من هستم ودرختها و پرنده ها و چند سگ که در کوچه ها پرسه می زنند.

تنها صدایی که می شنوم صدای آواز قشنگ و قشنگ پرنده هاست که هنوز

نفهمیده ام بلبلند یا گنجشک یا ............

هرچه هستند زیبا می خوانند و هر روز صبح نه تنها با گوش بلکه

 با تک تک سلولهایم صدایشان را میشنوم و تمام مسیر را به این فکر می کنم

که می شد بهشت همین جا باشد ،همینجایی که زندگی می کنیم اگر کمی با هم

مهربان تر بودیم .


قدم زنان به سمت تو می آمدم .تفریح وار .

تا نزدیک شدم چشمم به پرده سیاهرنگی افتاد که به جای تو منتظر من بود .

با نهایت تاسف .....

دیگر نای حرکت نداشتم .لحظاتی ایستادم ،نه می توانستم قدمی به جلو بردارم

و نه می توانستم برگردم .

چیزی که همیشه می ترسیدم ،چیزی که همیشه من را با آن ترسانده ای .

مرگهای نا تمام تو ،قلب و ذهن ترسان من !

قدم بر میدارم ،نزدیکتر می شوم ،هیچ جای پرده نام تو نیست .هیچ جا!

هنوز هم نمی دانم نام چه کسی روی آن ...........

 زنده ای ،گم شده ای ولی هستی !

 نباید بمیری ! قبل از من نه !!!!!

قرارمان این بود !


مرداد را دوست دارم چون تو را به من هدیه کرده است .

از امروز ، روز شمار من با هیجان دیگری روزها را می شمارد !

 

 

سه شنبه سی ام تیر 1388
...  


همه ش فکر می کنم جایی گم شده ای !

یعنی اگر گم شوم پیدایت می کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بگو !

منتظرم !!!

یکشنبه بیست و یکم تیر 1388
میون خاطرات من نشستی گم نمیشی!!! ...  

 

روی تخت دراز کشیده ، چشمهاشو بسته ،وانمود می کنه که منتظر نیست ،

منتظر هیچکس و هیچ چیز.

نه زنگ تلفن ، نه sms،نه نامه ، نه email، نه off،نه comment توی وبلاگ .

گوشیشو silent کرده و گذاشته کنار دستش ،گاهی خیلی یواشکی نگاهی به

صفحه اش میندازه ،بعد دوباره دچاره وسوسه میشه ،به خودش میگه بذار

خاموشش کنم ،اینطوری بهتره ،بعد گوشیو خاموش می کنه !

دوباره چشماشو می بنده و وانمود می کنه که منتظر نیست .

با خودش تصور می کنه که کیا ممکنه تو این روز خاص یادش بیفتن ،

میشمردشون ،اینا کسایی هستن که خیلی هم مطمئن نیست که یادش کنن!

پس همون بهتر که گوشیو همونطور خاموش بذاره و خیال خودش رو راحت کنه !

روی تخت جابجا میشه !اما هنوز چشماش بسته س .

حالا فکر اینکه چقدر حدسش به واقعیت نزدیکه رهاش نمی کنه !

گوشیو روشن می کنه اما  silent میذاره کنار دستش .

باز وانمود می کنه که اصلا مهم نیست که کسی یا دش باشه یا نه !

وانمود میکنه که اهمیتی براش نداره !هیچکس و هیچ چیز.

من که اینجام می تونم بفهمم که چقدر منتظری !

حتی اگه بگی که نیستی ،بنویسی که نیستی ،وانمود کنی که نیستی !!!

حتی اگه منو از friend list گوشیت حذف کرده باشی !

حتی اگه دوست نداشته باشی که بگم ،من باز می گم !!!!!!!!!!!


یه مدت بود که حرف زیاد داشتم اما حس و حالی برای نوشتن نبود ،

مرخصی گرفتم از کار،چون به شدت احساس خستگی می کردم .

عزیزترینم مثل همیشه که بیشتر از خودش به فکر منه منو برد به

یه مسافرت که خیلی خیلی خوش گذشت و باعث تجدید روحیه شد.

همیشه تو فکر جبران خوبیاتم اما میدونم که کافی نیست .

خدا کنه که بتونم جبران کنم مهربونیاتو!


 

چند روز پیش یه مشتری داشتم ،به جای شش نوشته بود ش ش .

 

چهارشنبه بیستم خرداد 1388
...  
 

کتاب "سمفونی مردگان "* هم تموم شد،من اما هنوز توی کوچه پس کوچه های اردبیل در

حال گردشم .

همه جا رو گشتم .پا به پای آیدین!

چقدر فضای داستان غم انگیز بود .دلم عجیب گرفته !

 


* سمفونی مردگان :عباس معروفی