این روزها تا چشمانم را می بندم و می خوابم خواب می بینم .
خواب همه را !!!!مرده ها و زنده ها!
به همه جا می روم و با آدمهایی مواجه می شوم که در همان خواب هم
تعجب می کنم .
آدمهایی که در بیداری شاید هرگز از کنارشان هم گذر نکنم .
منی که اصلا به خواب دیدن نمی رسیدم شبی چند خواب می بینم .
حالا همه لحظات بیداری را به خوابهایم فکر می کنم !
روزهایم در جایی اشکال دارد که شبها گریبانم را می گیرد!!!!
هر روز صبح زود (جز صبحهای شنبه هر هفته که معمولا از آن بیزارم )
سرخوش ، به سمت کار روزمره ام خیز بر میدارم .
مسیری را که قدم زنان طی می کنم انگار در بهشت خدا قدم می زنم .
کوچه ها پاک و منزه و خالی !
خالی از آدمها وبدیها ودشمنیها و دروغها و...........
من هستم ودرختها و پرنده ها و چند سگ که در کوچه ها پرسه می زنند.
تنها صدایی که می شنوم صدای آواز قشنگ و قشنگ پرنده هاست که هنوز
نفهمیده ام بلبلند یا گنجشک یا ............
هرچه هستند زیبا می خوانند و هر روز صبح نه تنها با گوش بلکه
با تک تک سلولهایم صدایشان را میشنوم و تمام مسیر را به این فکر می کنم
که می شد بهشت همین جا باشد ،همینجایی که زندگی می کنیم اگر کمی با هم
مهربان تر بودیم .
قدم زنان به سمت تو می آمدم .تفریح وار .
تا نزدیک شدم چشمم به پرده سیاهرنگی افتاد که به جای تو منتظر من بود .
با نهایت تاسف .....
دیگر نای حرکت نداشتم .لحظاتی ایستادم ،نه می توانستم قدمی به جلو بردارم
و نه می توانستم برگردم .
چیزی که همیشه می ترسیدم ،چیزی که همیشه من را با آن ترسانده ای .
مرگهای نا تمام تو ،قلب و ذهن ترسان من !
قدم بر میدارم ،نزدیکتر می شوم ،هیچ جای پرده نام تو نیست .هیچ جا!
هنوز هم نمی دانم نام چه کسی روی آن ...........
زنده ای ،گم شده ای ولی هستی !
نباید بمیری ! قبل از من نه !!!!!
قرارمان این بود !
مرداد را دوست دارم چون تو را به من هدیه کرده است .
از امروز ، روز شمار من با هیجان دیگری روزها را می شمارد !