دلواپسی

حرفهای نگفته

می دانی می توانم ساعت ها راه بروم.ساعتهای طولانی،چند روز،چند ماه وحتی چند سال بی آنکه خسته بشوم.بی آنکه دست از راه رفتن بردارم.بروم به دور دست ها.مثل نقطه در افق گم بشوم یا مثل یک ماهی کوچک و نقلی در اقیانوس .کاش میشد اینطور بمیریم.یعنی هر کس که عمرش به پایان میرسید محکوم میشد به راه رفتن.راه رفتن طولانی طوری که برود و گم بشود.آنقدر برود تا به برزخ برسد.

هراز چند گاهی این حس رفتن مانند وحی از طرف خدا درجان من حلول می کند.انگار که من در زندگی گذشته ام یک جهانگرد بوده ام و با رسالت راه رفتن به این دنیا آمده ام .شاید باید بروم که عوض بشوم .

این که چطور از داشته هایم دست بکشم برای من چالش بزرگی است ،درست مثل مردن.

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 16:32 توسط زهرا همراه| |

من عوض شدم ،پیر شدم ،بی حوصله و خسته شدم.

احساس می کنم تو هیچ کاری موفق نیستم.شرایط  سختی رو میگذرونم.مخصوصاتو محیط کارم که انگار قراره همیشه نادیده گرفته بشم.دلم برای خودم و برای عمری که طی کردم می سوزه.کاش این راهو نمیومدم.فکر کنم اشتباهی انتخاب کردم.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 17:13 توسط زهرا همراه| |

تو میوه ممنوعه بودی

من اما حوا نیستم 

فقط برای چند ثانیه

مرا در بهشت آغوشت نگه دار.

نوشته شده در جمعه نهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 2:42 توسط زهرا همراه| |

امروز داشتم  توی وب پیجا باز دنبالت می گشتم ،نمی دونم ، از اون کارای بیهوده که اصلا نمی فهمم چه فایده ای 

داره اما باز تکرارش می کنم . پیدام کردم ،توی قدیمی رو یه جایی پیدات کردم و غصه خوردم .

آه.............. تو فقط برای من غصه داری و دیگر هیچ .

نمی دونم چه اصراریه در این کند و کاو !!

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 12:0 توسط زهرا همراه| |

نمیدانم می آیی اینجا یا نه و یا اصلا یادت هست که همچین جایی هست که گاهی مطلبی برای تو

نوشته می شود ، تولدت را فراموش کرده ام ، مثل خودت که من را فراموش کرده ای ، حالا که یادم

آمده به تو تبریک می گویم و امیدوارم که همچنان در فراموشی بمانی .



نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 17:53 توسط زهرا همراه| |

دنیا میدان مبارزه است ، باید بجنگی ،با غمها ، دلواپسی ها ، سختی های پیش رو.

باید زندگی کنی ، عاشق شوی ، عاشقی کنی و....

اما هر چه می گذرد انگار بارت سنگین تر می شود ، کوچکتر که هستی کوله بارت سبک تر است ،

مسئولیتهایت کمتر است و وابستگیهایت خیلی کمتر،دل کندن و رفتن آسان تر است ، سنت که بالا

می رود بیشتر به این دنیا می چسبی ، دلت برای همسرت ،فرزندت ، پدرت ،مادرت ، خواهر ها و برادرها،

دوستان و همکارانت تنگ می شود ، فکر می کنی بی تو چکار می کنند غافل از اینکه زندگی جریان دارد .

برای همه چرخ زندگی می چرخد ، تو خودت را محور جهان می دانی و اینکه نباشی برای خودت قابل هضم

نیست ، با وجود این واقعیت باز دوست داریم آینده را ببینیم گر چه می دانیم این آینده بدون ما هم می آید.


این روزها گرچه همه چیز خوب است اما گاهی دلم برای بیست سالگیم تنگ می شود ، روزهای سختی

داشتم ، خیلی خیلی سخت اما آن روزها چیزهایی داشتم که این روزها ندارم .ای کاش میشد در زمان سفر

کرد ، می رفتم به ده سال پیش ، قدر روزهایم را بیشتر می دانستم ، لحظه هایم را جایی ثبت می کردم  .

صدای خنده هایم ، گریه های شبانه ام ، دوستیها و دلخوریهایم را جایی ثبت می کردم ، کاش میشد همه را

ظرفی بریزم و هر وقت که دلتنگ  آن روزها شدم ، در ظرف را بر میداشتم و هوایش را تنفس می کردم .

می دانم روزی می آید که دلتنگ اکنونم می شوم ، از همین حالا دلتنگم ، اما از گذر زمان گریزی نیست .


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۱ساعت 16:46 توسط زهرا همراه| |

قطعا دلمشغولیهای تو این روزها با دل مشغولیهای من تفاوت دارد!

این روزها مبتلایم ، مثل قدیمها که چشم انتظار بودم ....

اینکه منتظر بودم تا خبری ، نامه ای ، پیغامی از تو برسد ....

انتظارت را کشیدن دل مشغولی این روزهایم است .دلتنگ تو هستم از بس که نیستی .میدانم که تو دلتنگ

چیزهای دیگری اما گفتم که من مبتلا به تو هستم ....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 21:17 توسط زهرا همراه| |

متاسفم !!!

اینجا که روزی خانه دلواپسی های من بود حالا جایی برای نگرانیهای ذهنی دیگری است ! و کسی هم نیست که بیاید و رسیدگی کند !


می خواهم بدانم  روزی می شود بفهمی  که اشتباه کرده ای؟ 

اگر ذهن بیمارت اجازه دهد!

متاسفم برای خودم و برای تو که همه چیز این دنیا برایمان وسیله ای در جهت آزار دیگران است و لذت می بریم از این .

اشتباه می کنی دوست دیروز و غریبه امروز.

اصلا اشتباه گرفته ای ....

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 9:45 توسط زهرا همراه| |


                                      مرا به هیـــچ بدادی و من هنوز برآنــــم 

                              که از وجود تو مویی به عالمی  نفروشم

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 15:12 توسط زهرا همراه|

شاید باور نکنی اما روزی چند دقیقه رو به تو فکر می کنم .

این نوعی ستایش و تقدیسه به سبک من !

اما تو .......



معنی دوستی چیه ؟

اینکه دوستتو دوست داشته باشی بی چشم داشت .

روز تولدش یادت باشه !

بدونی چیا دوست داره !

اولین روز دوستیتون یادت باشه !

حالا خدا وکیلی تو کدوم یکی یادته دوست چند ساله من ؟

شایدم فقط من تو رو دوست خودم میدونم و نه تو منو ؟!!


یادته ازت پرسیدم من که جلوتم چطور منو ندیدی؟

جواب دادی :آخه من کورم !

خواستم بگم منم مثه تو کور شدم .


میدونم این خزعولات رو هرگز نمی خونی !

بیخود میگم تا این دلم آرووووووووم شه !



نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 23:38 توسط زهرا همراه|