تبليغاتX
دلواپسی
دلواپسی
حرفهای نگفته
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391
...  
قطعا دلمشغولیهای تو این روزها با دل مشغولیهای من تفاوت دارد!

این روزها مبتلایم ، مثل قدیمها که چشم انتظار بودم ....

اینکه منتظر بودم تا خبری ، نامه ای ، پیغامی از تو برسد ....

انتظارت را کشیدن دل مشغولی این روزهایم است .دلتنگ تو هستم از بس که نیستی .میدانم که تو دلتنگ

چیزهای دیگری اما گفتم که من مبتلا به تو هستم ....

جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391
...  
متاسفم !!!

اینجا که روزی خانه دلواپسی های من بود حالا جایی برای نگرانیهای ذهنی دیگری است ! و کسی هم نیست که بیاید و رسیدگی کند !


می خواهم بدانم  روزی می شود بفهمی  که اشتباه کرده ای؟ 

اگر ذهن بیمارت اجازه دهد!

متاسفم برای خودم و برای تو که همه چیز این دنیا برایمان وسیله ای در جهت آزار دیگران است و لذت می بریم از این .

اشتباه می کنی دوست دیروز و غریبه امروز.

اصلا اشتباه گرفته ای ....

شنبه هجدهم تیر 1390
...  

                                      مرا به هیـــچ بدادی و من هنوز برآنــــم 

                              که از وجود تو مویی به عالمی  نفروشم

شنبه سوم اردیبهشت 1390
...  
شاید باور نکنی اما روزی چند دقیقه رو به تو فکر می کنم .

این نوعی ستایش و تقدیسه به سبک من !

اما تو .......



معنی دوستی چیه ؟

اینکه دوستتو دوست داشته باشی بی چشم داشت .

روز تولدش یادت باشه !

بدونی چیا دوست داره !

اولین روز دوستیتون یادت باشه !

حالا خدا وکیلی تو کدوم یکی یادته دوست چند ساله من ؟

شایدم فقط من تو رو دوست خودم میدونم و نه تو منو ؟!!


یادته ازت پرسیدم من که جلوتم چطور منو ندیدی؟

جواب دادی :آخه من کورم !

خواستم بگم منم مثه تو کور شدم .


میدونم این خزعولات رو هرگز نمی خونی !

بیخود میگم تا این دلم آرووووووووم شه !



پنجشنبه هجدهم فروردین 1390
...  

حتی اگر نباشی می آفرینمت 

چونان که التهاب بیابان سراب را

چهارشنبه سوم فروردین 1390
...  
دیروز که تاکسی سوار شدم ،در اولین برخوردم با عالم بیرون در سال نود خبر بدی شنیدم .

راننده تاکسی مثل همه ماها که وقتی خبری میشنویم دوست داریم به اولین نفری که میرسیم بگیم 

شروع کرد به صحبت !گفت که دوست نزدیکش دیشب مرده و چند تا خاطره هم تعریف کرد .

من حس کردم که راننده فکر کرده که سالهاست من خودش رو و دوستش رو میشناسم و منم سعی کردم 

همدردی کنم .به هر حال خواسته یا ناخواسته در اون لحظه شریک شدم .


دوست خوبم که خیلی خیلی خیلی دلم برات تنگ شده .

نه برای دیدنت ،برای حرف زدن با تو ،برای گوش کردنت .

برای اینکه تویی که امروز می بینم اونی نیست که دوازده ساله میشناسم .

همه میگن چه خوب شده ،اما من میگم نه !

میدونی چیه ؟

یه چیزی تو چشمات بود که الان نیست !

نگو دیوونه ام .

برق تو چشات رفته !!!!


ضمنا دیگه فعل جمع برای من بکار نبر از این کارت متنفرم !!!


یکشنبه نوزدهم دی 1389
خدا رو چه دیدی ؟!!! ...  

نمیدونم الکی الکی بدجوری دلم گرفته !

خب خیلی چیزا هست که باعث دل گرفتگیم میشه ،اما دلخوشم به اینجا !

دلخوشم به این جمله :خدا رو چه دیدی شاید غصه رد شد !!!

پنجشنبه دوم دی 1389
...  
 

برگشتم به کامپیوترم ،خیلی وقت بود که اینجا ننشستم و چیزی ننوشتم .

چقدر خاطره دارم . چه حس خوبیه .

عجیب هوای نوشتن داره این اتاق !

دلتنگیهامو با همین کی بورد تایپ میکردم ،همین آهنگا رو گوش میکردم و

الان بدجور گریه ام گرفته !

خاطراتم زنده شدن!!!

دوستام ،کسایی که مدت زیادی باهاشون دم خور بودم .

انگار الان میخوام این لحظات رو ببلعم یکجا !

باید یه جایی نگهش دارم ،این حسو باید ذخیره کنم .

آی هاردیسک ذخیره کننده لحظات زیبا! کجایی ؟

رفتی وبرد از کفم زندگانی عشق و امید مرا در جوانی .....

این آهنگو گوش میدم و این جملات رو می نویسم .

آهنگو یکی از بهترین دوستام بهم داد ،در جایی خوب !

در لحظه ای خوب ،تا امروز دارمش !هروقت که دلم برای مهربونیاش

تنگ میشه این آهنگو گوش میدم .

گذشته ها گذشت بیا بیا که بگیم شکر خدا

که بهم رسوند دل مارا شکرت خدایا !

شاید دارم پرت و پلا مینویسم .اما باید بنویسم . انگار این آخرین فرصت باشه .

انگار کتابی برای نوشتن دارم .

اما دیگه باید برم .

چقدر زود دیر میشه !

 

 

 

چهارشنبه سوم آذر 1389
...  
اصلا نمی فهمم .

چرا ما انقدر راحت کلمات همه و همیشه و هروقت  رو  استفاده می کنیم .

بابا یکی نیست بگه استفاده این کلمات مسئولیت داره ،به خدا داره !!!



فردا عید غدیره .

حضرت علی رو دوست دارم .

خودشم اینو میدونه .


دلم مسافرت میخواد.

نه خیلی دور.

همین دور و برها.



شنبه بیست و دوم آبان 1389
...  
نه اینکه حرفی نداشته باشم .

زبانی برای گفتن نیست ،حوصله ای و گوش شنوایی هم  نه .


زمستان که بشود و برف که بیاید با چتری که هرگز باز نخواهم  کرد و همان دستکشها 

راه میفتم در سپیدی و بعد بر میگردم و جای پایم را میشمرم و دوباره از نو.

برف را دوست دارم .


حس پرنده ای را دارم که پرواز میداند اما نای پرواز ندارد .

شاید شهامتش را .

اما میدانم که چاره ای جز این نیست .

پرواز در سرشت من است حتی اگر بترسم .


دوست میداری ،عاشق میشوی ، دلشکسته میشوی .

متنفر میشوی و دوباره دوست میداری ،عاشق میشوی و ......

و این دور تسلسل ادامه دارد .


....

و فکر میکنم که این ترنم حزن 

تا به ابد شنیده خواهد شد!!!


فقط عشقه  که منو سرپا نگه داشته و لا غیر!!!