امروز داشتم  توی وب پیجا باز دنبالت می گشتم ،نمی دونم ، از اون کارای بیهوده که اصلا نمی فهمم چه فایده ای 

داره اما باز تکرارش می کنم . پیدام کردم ،توی قدیمی رو یه جایی پیدات کردم و غصه خوردم .

آه.............. تو فقط برای من غصه داری و دیگر هیچ .

نمی دونم چه اصراریه در این کند و کاو !!

!! نوشته شده توسط زهرا همراه | 12:0 | یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 •

نمیدانم می آیی اینجا یا نه و یا اصلا یادت هست که همچین جایی هست که گاهی مطلبی برای تو

نوشته می شود ، تولدت را فراموش کرده ام ، مثل خودت که من را فراموش کرده ای ، حالا که یادم

آمده به تو تبریک می گویم و امیدوارم که همچنان در فراموشی بمانی .



!! نوشته شده توسط زهرا همراه | 17:53 | یکشنبه یکم مرداد 1391 •

دنیا میدان مبارزه است ، باید بجنگی ،با غمها ، دلواپسی ها ، سختی های پیش رو.

باید زندگی کنی ، عاشق شوی ، عاشقی کنی و....

اما هر چه می گذرد انگار بارت سنگین تر می شود ، کوچکتر که هستی کوله بارت سبک تر است ،

مسئولیتهایت کمتر است و وابستگیهایت خیلی کمتر،دل کندن و رفتن آسان تر است ، سنت که بالا

می رود بیشتر به این دنیا می چسبی ، دلت برای همسرت ،فرزندت ، پدرت ،مادرت ، خواهر ها و برادرها،

دوستان و همکارانت تنگ می شود ، فکر می کنی بی تو چکار می کنند غافل از اینکه زندگی جریان دارد .

برای همه چرخ زندگی می چرخد ، تو خودت را محور جهان می دانی و اینکه نباشی برای خودت قابل هضم

نیست ، با وجود این واقعیت باز دوست داریم آینده را ببینیم گر چه می دانیم این آینده بدون ما هم می آید.


این روزها گرچه همه چیز خوب است اما گاهی دلم برای بیست سالگیم تنگ می شود ، روزهای سختی

داشتم ، خیلی خیلی سخت اما آن روزها چیزهایی داشتم که این روزها ندارم .ای کاش میشد در زمان سفر

کرد ، می رفتم به ده سال پیش ، قدر روزهایم را بیشتر می دانستم ، لحظه هایم را جایی ثبت می کردم  .

صدای خنده هایم ، گریه های شبانه ام ، دوستیها و دلخوریهایم را جایی ثبت می کردم ، کاش میشد همه را

ظرفی بریزم و هر وقت که دلتنگ  آن روزها شدم ، در ظرف را بر میداشتم و هوایش را تنفس می کردم .

می دانم روزی می آید که دلتنگ اکنونم می شوم ، از همین حالا دلتنگم ، اما از گذر زمان گریزی نیست .


!! نوشته شده توسط زهرا همراه | 16:46 | سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 •

قطعا دلمشغولیهای تو این روزها با دل مشغولیهای من تفاوت دارد!

این روزها مبتلایم ، مثل قدیمها که چشم انتظار بودم ....

اینکه منتظر بودم تا خبری ، نامه ای ، پیغامی از تو برسد ....

انتظارت را کشیدن دل مشغولی این روزهایم است .دلتنگ تو هستم از بس که نیستی .میدانم که تو دلتنگ

چیزهای دیگری اما گفتم که من مبتلا به تو هستم ....

!! نوشته شده توسط زهرا همراه | 21:17 | چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 •

متاسفم !!!

اینجا که روزی خانه دلواپسی های من بود حالا جایی برای نگرانیهای ذهنی دیگری است ! و کسی هم نیست که بیاید و رسیدگی کند !


می خواهم بدانم  روزی می شود بفهمی  که اشتباه کرده ای؟ 

اگر ذهن بیمارت اجازه دهد!

متاسفم برای خودم و برای تو که همه چیز این دنیا برایمان وسیله ای در جهت آزار دیگران است و لذت می بریم از این .

اشتباه می کنی دوست دیروز و غریبه امروز.

اصلا اشتباه گرفته ای ....

!! نوشته شده توسط زهرا همراه | 9:45 | جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 •


                                      مرا به هیـــچ بدادی و من هنوز برآنــــم 

                              که از وجود تو مویی به عالمی  نفروشم

!! نوشته شده توسط زهرا همراه | 15:12 | شنبه هجدهم تیر 1390

شاید باور نکنی اما روزی چند دقیقه رو به تو فکر می کنم .

این نوعی ستایش و تقدیسه به سبک من !

اما تو .......



معنی دوستی چیه ؟

اینکه دوستتو دوست داشته باشی بی چشم داشت .

روز تولدش یادت باشه !

بدونی چیا دوست داره !

اولین روز دوستیتون یادت باشه !

حالا خدا وکیلی تو کدوم یکی یادته دوست چند ساله من ؟

شایدم فقط من تو رو دوست خودم میدونم و نه تو منو ؟!!


یادته ازت پرسیدم من که جلوتم چطور منو ندیدی؟

جواب دادی :آخه من کورم !

خواستم بگم منم مثه تو کور شدم .


میدونم این خزعولات رو هرگز نمی خونی !

بیخود میگم تا این دلم آرووووووووم شه !



!! نوشته شده توسط زهرا همراه | 23:38 | شنبه سوم اردیبهشت 1390

حتی اگر نباشی می آفرینمت 

چونان که التهاب بیابان سراب را

!! نوشته شده توسط زهرا همراه | 15:40 | پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 •

دیروز که تاکسی سوار شدم ،در اولین برخوردم با عالم بیرون در سال نود خبر بدی شنیدم .

راننده تاکسی مثل همه ماها که وقتی خبری میشنویم دوست داریم به اولین نفری که میرسیم بگیم 

شروع کرد به صحبت !گفت که دوست نزدیکش دیشب مرده و چند تا خاطره هم تعریف کرد .

من حس کردم که راننده فکر کرده که سالهاست من خودش رو و دوستش رو میشناسم و منم سعی کردم 

همدردی کنم .به هر حال خواسته یا ناخواسته در اون لحظه شریک شدم .


دوست خوبم که خیلی خیلی خیلی دلم برات تنگ شده .

نه برای دیدنت ،برای حرف زدن با تو ،برای گوش کردنت .

برای اینکه تویی که امروز می بینم اونی نیست که دوازده ساله میشناسم .

همه میگن چه خوب شده ،اما من میگم نه !

میدونی چیه ؟

یه چیزی تو چشمات بود که الان نیست !

نگو دیوونه ام .

برق تو چشات رفته !!!!


ضمنا دیگه فعل جمع برای من بکار نبر از این کارت متنفرم !!!


!! نوشته شده توسط زهرا همراه | 23:25 | چهارشنبه سوم فروردین 1390 •

خدا رو چه دیدی ؟!!!


نمیدونم الکی الکی بدجوری دلم گرفته !

خب خیلی چیزا هست که باعث دل گرفتگیم میشه ،اما دلخوشم به اینجا !

دلخوشم به این جمله :خدا رو چه دیدی شاید غصه رد شد !!!

!! نوشته شده توسط زهرا همراه | 21:51 | یکشنبه نوزدهم دی 1389 •

RSS